نویسنده : مهدی صالحی اقدم ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٦

می‌گفتند او را دیده‌اند. هر کس چیزی می‌گفت. یکی می‌گفت توی یکی از شهرهای بزرگ او را دیده که توی یک لباس‌فروشی زنانه کار می‌کند. یکی هم او را مشغول فروش کتاب توی یک کتاب‌فروشی دیده بود. یکی حاضر بود قسم بخورد او را توی شوی لباسی که کپی غیرمجاز سی‌دی‌اش را داشته،  دیده که دارد با آن هیکل قناس‌اش شلنگ‌انداز روی سکو راه می‌رود و یک لباس لختی هم به تن دارد و یکی می‌گفت توی شبکه قرآنِ تلویزیون او را دیده که داشته درباره احادیث امام صادق صحبت می‌کرده.

 








نویسنده : مهدی صالحی اقدم ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٥

 

 

پدر هنوز دارد لباس می‌شوید. لباس‌های رنگی و نخی و کتانی را از هم جدا می‌کند تا هر کدام را به نوبت توی ماشین لباسشویی بیاندازد.پدر فس فس می‌کند. نفس که می‌کشد مثل این است که کاری طاقت‌فرسا انجام می‌دهد. کپسول کوچک اکسیژنش را با بند از گردنش آویزان کرده. نفسش که تنگ شود به زمین و زمان بد و بیراه می‌گوید. از زن و بچه و گرما و گرانی می‌نالد و به همه‌شان فحش می‌دهد. همیشه هم آخرِ حرف‌هایش به من می‌رسد و این که الآن او با این وضعش باید خودش را بازنشسته کند و کارهای مغازه را من انجام دهم و جنم ندارم و از این حرف‌ها. ...

 




کلمات کلیدی :داستان و کلمات کلیدی :ادبیات و کلمات کلیدی :هنر




نویسنده : مهدی صالحی اقدم ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٥

خواب كه بودم، آمده و رفته. حتماً دستي هم به سر و روي خانه كشيده. از تميزي روي ميز مي‌شود فهميد. حتماً خواب كه بودم، كليد انداخته، آرام وارد شده تا غافلگيرم كند، يواشكي به همه اتاق‌ها سرك كشيده، تا درازكش توي تخت پيدايم كرده. سرخورده شده از اين كه نتوانسته غافلگيرم كند، شايد هم دلش نيامده بيدارم كند. چند دقيقه‌اي بالاي سرم نشسته، به چشم‌هاي بسته‌ام خيره شده، به صداي آرام نفس‌كشيدنم گوش كرده، آخر سر بلند شده، گره روسري‌اش را شل كرده، در يخچال را باز كرده، پس‌مانده غذاهاي چند روز پيش را بيرون آورده و دورشان ريخته، ظرف‌هاي كثيف را شسته، روي ميز و كابينت دستمال نمدار كشيده، بعد برگشته اتاق خواب، دوباره به پلك‌هاي بسته‌ام نگاه كرده، روسري‌اش را از روي مبل برداشته، روي آينه هال با رژ لب‌هايش يك بوسه گنده گذاشته و رفته. مثل يك سايه. بيدار كه شدم، از همين اتاق خواب پيغامش را ديدم، روي آينه هال. تكه كاغذي چسبانده بود. روي ميز، مقابل آينه هم دسته كليد را گذاشته بود. در يخچال را باز كردم، غير از پس‌مانده غذاهاي چند روز پيش و چند بطري خالي آب چيزي تويش نبود. دست به كاغذ روي آينه نزدم گذاشتم رد لب‌هايش همان‌طور روي آينه هال بماند. دوباره روي تخت دراز كشيدم. شايد اگر اين بار آمد و خواست مثل سايه برود، بيدار شوم و راه رفتنش را نگاه كنم.






نویسنده : مهدی صالحی اقدم ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۸

دختري كه درون اتاق انتظار، پشت ميز پذيرش نشسته است، مي‌تواند اولين معشوقه واقعي‌ام باشد. مي‌تواند زن رؤياهايم باشد. مي‌توانم تصور كنم وقتي را كه تازه از خواب بلند شده و با چشماني نيمه باز و رخوتي كه تمام تنش را گرفته، با صدايي مست خواب صدايم مي‌كند يا وقتي را كه مي‌خندد و روي گونه‌هايش چال مي‌افتد. دختري كه پشت ميز پذيرش اين مطب درجه دو نشسته و كتاب فلسفه سال سوم دبيرستان را ورق مي‌‌زند و تمام حواسش به من است، روي چانه‌اش يك خال دارد. خالي كه سمت چپ چانه‌اش نشسته و با لب‌هاي دخترانه‌اش كه بفهمي نفهمي قرمزشان كرده، تناسب خوبي دارد. خودكاري آبي رنگ با مارك استدلر به دست دارد و همين‌طور كه سطرهاي رديف شده را پشت سر هم مي‌خواند، حاشيه‌ي سفيد كتاب را هم خط خطي مي‌كند. پاهايش كه كفشهاي دو رنگ بچه‌گانه‌اي پوشيده‌اند به زمين نمي‌رسند و او مدام در فاصله‌اي نزديك به زمين تكانشان مي‌دهد.

 

دكتر سؤال مي‌پرسد و با دقت به جوا‌‌‌ب‌هايم گوش مي‌دهد. از دردي مي‌پرسد كه به خاطرش پيش او رفته‌ام. از اين كه درد در كجاي سينه‌ام جاي دارد و آيا وقتي نفس مي‌كشم، درد بيشتر مي‌شود يا نه. دكتر پشت ميزش نشسته و جلويش دايرة‌المعارفي پزشكي باز است. دكتر از پشت عينكش نگاهم مي‌كند. كمي بي‌تفاوت به نظر مي‌رسد و در فاصله‌اي كه من به سؤال‌هايش جواب مي‌دهم، او نگاهش به تصوير گياهي دارويي است كه توي صفحه باز دايرة‌المعارفش به چشم مي‌خورد.

 

معشوقه‌ام يك دختر دبيرستاني است. انساني مي‌خواند. سال سوم است. صبح‌ها مي‌رود دبيرستان. مدرسه كه تعطيل مي‌شود، يكراست مي‌رود طرف خانه‌شان. مادرش منتظر است تا سفره را پهن كند. پدر هم مي‌تواند داشته باشد. سه نفري كنار سفره مي‌نشينند و چند لقمه‌اي غذا مي‌خوردند. او سعي مي‌كند نيم ساعتي چرت بزند. بعد، كتابهايش را مي‌چپاند توي كيف و مي‌رود طرف مطب. كليد مطب دست اوست. در را باز مي‌كند و پشت ميز توي اتاق انتظاري مي‌نشيند كه روي ديوارش دختري هم سن و سال خودش، انگشت اشاره‌اش را به علامت سكوت جلوي بيني‌اش نگه داشته. پشت ميز مي‌نشيند و به عكس نگاه مي‌كند. بعد بلند مي‌شود و عكس را از روي ديوار برمي‌دارد و توي كشوي ميز مي‌گذارد. با خودش فكر مي‌كند اين‌طوري بهتر است.بعد كتاب فلسفه‌اش را باز مي‌كند و سعي مي‌كند كمي درس بخواند. اين موقع‌هاست كه من با ريه متورمم سر مي‌رسم و او را مي‌بينم كه اولين معشوقه واقعي من است و با خودكارش حاشيه‌ي سفيد كتاب را خط‌خطي مي‌كند. معشوقه‌اي كه از اين كه خيره نگاهش مي‌كنم دست و پايش را گم كرده و الكي سطرها را دنبال مي‌كند و مطمئنم از چيزي كه مي‌خواند حتي يك كلمه هم نمي فهمد.

 

دكتر هنوز دارد به صداي نفس كشيدن‌هايم گوش مي‌دهد. صدايي كه از نفس كشيدن‌هاي من، درون ريه‌ي آبسه كرده‌ام ايجاد مي‌شود، مستقيم به گوش دكتر مي‌رسد. او چيزي از من را مي‌شنود كه خودم قادر به شنيدنش نيستم. او مي‌تواند به صداي قلبم گوش كند و از خطوط كج و معوجي كه روي نوار باريك و بلند قلبم نقش بسته چيزهايي بفهمد. احساس مي‌كنم قلبم به من خيانت مي‌كند. احساس مي‌كنم دكتر مرا بيشتر از خودم مي‌شناسد و تقصير همه اين‌‌ها را گردن دستگاه الكترو‌كارديو‌گراف مي‌اندازم. او يك جاسوس است. از كجا معلوم است كه لابلاي آن خطوط كج و معوج چيزهاي ديگري به دكتر نگفته باشد؟ ولي براي ديدن دكتر، من، به دستگاه و الكترود نيازي ندارم. من دكتر را مي‌بينم كه معشوقه‌ام را روي تخت سفيد معاينه خوابانده است. دختر براي ريختن چاي به آبدارخانه مطب رفته است. فنجاني چاي براي خودش مي‌ريزد و روي ميزش مي‌گذارد. فنجاني هم براي دكتر مي‌ريزد. توي سيني بلوري مي‌گذارد، در مي‌زند، آرام وارد مي‌شود، چاي را روي ميز دكتر مي‌گذارد، چشمش به عكس گياهي دارويي توي يكي از صفحات بازِ كتاب رويِ ميز مي‌افتد و در تمام مدتي كه دكتر سرگرم فتح سرزمين كشف نشده دختر است، او حواسش به اين است كه سماور را روي دكمه اتوماتيك گذاشته يا نه، چون مطمئن نيست تويش آب كافي ريخته باشد. و وقتي دكتر مدتي بعد فارغ از فتوحاتش، فنجان چاي را به لب مي‌برد، او ديگر مطمئن است كه بايد به فكر سماور ديگري باشند. شايد همين‌طورها بوده. شايد هم دختر به جاي ديدن عكس توي كتاب، چشمش به ميناهاي خشك شده‌ي توي گلداني افتاده كه روي ميز كنار كتاب پزشكي بوده، كه يكي هم روي ميز خودش بوده و بس كه گَرد و غبار رويشان نشسته بود، ديگر نمي‌شد رنگ واقعي‌شان را حدس زد. مطمئناً همين‌طورها بوده.

 

دكتر گوشي‌اش را به پشتم مي‌چسباند و از من مي‌خواهد كه نفس عميق بكشم. نفس‌هاي عميقي مي‌كشم و او گوشي سرد را روي پشتم به حركت در‌مي‌آورد. مي‌گويد كه عفونت ريه دارم. مي‌پرسد سيگار مي‌كشم؟ مي‌گويد بايد كمتر بكشم. روزي سه يا چهار تا، نه بيشتر. از روي تخت سفيد معاينه بلند مي‌شوم و دكمه‌هاي پيراهنم را مي‌بندم. دكتر دوباره پشت ميزش مي‌نشيند و خودكاري به دست مي‌گيرد و توي دفترچه بيمه‌ام چيزهايي مي‌نويسد. او همين‌طور كه مي‌نويسد، مي‌گويد كه بايد از قفسه سينه‌ام عكسبرداري شود. مي‌گويد كه نگران نباشم، چيز زياد مهمي نيست و اين عكس فقط براي اطمينان خاطر است.

 

صداي گفتگوي دو مرد از درون اتاق معاينه به گوش مي‌رسد. معشوقه‌ام سرگرم خواندن كتابش است. دستهايش استخواني و زمختند و مدام دور خودكار مي پيچد. عطر ملايمي به خودش زده. سعي مي‌كنم حدس بزنم عطرش چه ماركي دارد. شايد چـَستيتي باشد، شايد هم عطر مارسيال. نمي‌شود دقيق گفت. ابروهاي به هم پيوسته‌اي دارد و من هر آن منتظرم نگاهم كند و با خشونت بگويد كه چرا به او خيره شده‌ام. ولي او همچنان با لجاجت به كتاب چشم دوخته و حاشيه‌اي سفيد دور كتاب باقي نمانده است.

 

دكتر يك برگ از دفترچه بيمه‌ام مي‌كَند و بقيه را به خودم بر‌مي‌گرداند. مي‌گويد فردا همين‌ موقع‌ها منتظرم است تا نتيجه راديولوژي از قفسه سينه‌ام را برايش ببرم. ديگر من در اين اتاق كاري ندارم. بلند مي‌شوم. با دكتر دست مي‌دهم و كتاب باز روي ميز را مي‌بندم.

 

هوا ديگر تاريك شده است. برگه راديولوژي را به دست دارم. معشوقه‌ام از پله‌هاي مطب سرازير مي‌شود. كيفش را روي شانه جابجا مي‌كند و با قدم‌هايي كوتاه از كنار پياده‌رو راه مي‌رود.

مرا مي‌بيند. چون درست مقابلش ايستاده‌ام.

مي‌پرسم:« تعطيل كرديد؟»

مي‌گويد:« دير كرديد، تعطيل كرديم».

و از كنارم مي‌گذرد.

نمي‌خواهم دنبالش بروم. دلم مي‌خواهد او راتوي اتاق انتظار ببينم. اين‌طوري بهتر است.








نویسنده : مهدی صالحی اقدم ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۸

هنوز هم هستم. هنوز هم می‌نويسم. ولی مدتی بود که از دنيای مجازی فاصله گرفته بودم. ولی توی دنيای غيرمجازی هم خبری نبود. باز اين‌جا می‌توان بدون نق و ناله و بی حرف پس نوشت و خواند و نظر داد و بدهکار کسی هم نبود.

پس تصميم گرفته‌ام وبلاگم را دوباره فعال کنم و داستان‌هايم را برای خواندن و البته نظر دادن قرار دهم. همه تلاشم هم برای اين است تا صدايم به قله‌های بلند برنخورد و برنگردد تا طنينش موج بياندازد توی سرم.

منتظرم صدايم به گوش کسی برسد و در بازگشت نه صدای خودم که صداهای هم‌آوازی باشند که بگويند تنها نيستم.

از همه کسانی که اسن وبلاگ را می‌خوانند می‌خواهم حتما نظر بدهند. حتی اگر شده يک جمله.

آمده‌ام که بمانم...








نویسنده : مهدی صالحی اقدم ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٦

از دور جمعيت را که ديد آمد. مشتی گندم روی خاک ريخت و فاتحه خواند. دستهايش را توی جيبهايش گذاشته بود و به آدمهايی نگاه می کرد که لباس سياه پوشيده بودند و گريه می کردند. مشتی ديگر گندم ريخت و منتظر ماند.
برگشت و به ادمهايی که دور گور حلقه زده بودند گفت: خدا بيامرزدش و منتظر ماند. جمعيت يکی يکی و چند تا چند تا از اطراف گور پراکنده شدند. تنها زنی پير و پسری جوان انگشتشان را روی خاک نم خورده گذاشته بودند و لبهايشان را تکان می‌دادند.
مشتی ديگر گندم ريخت و لبهايش را تکان داد و با صدای بلند گفت: خدا بيامرزدش . و منتظر ماند.
پسر جوان زير بازوی پيرزن را گرفت و راه افتادند و او منتظر ماند. چشم گرداند به اطراف. چند صد متر آن طرفتر دسته‌ای ديگر دور گوری حلقه زده بودند. پا تند کرد طرف آنها و مشتی گندم توی دستش جمع کرد.






نویسنده : مهدی صالحی اقدم ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢٦

رژ را ماليد روی لبهايش و جلوی آينه قرمزی‌شان را غليظ‌تر کرد. چند تار مو از زير ابرويش برداشت. کنده شدن مو،چشمهايش را آب انداخت.چرخيد و نيمرخش را هم توی آينه ديد زد. دقت کرد پودر را همه جای صورتش خوب ماليده باشد. موهايش را دسته کرد و با گيره پشت سرش بست. فکر کرد هنوز چيزی کم دارد.
از توی کشو مژه‌های مصنوعی را بيرون آورد و روی مژه‌هايش گذاشت. درشان آورد و گذاشت توي قوطي ديگري را بيرون كشيد. از توي مايع قوطي، شيشه ‌هاي سبز رنگ را درآورد و روي چشمهايش گذاشت. توي آينه،يك جفت چشم سبز نگاهش كردند. لبخند زد. دندانهاي سفيدش درخشيدند. به مانكن توي عكس نگاه كرد. شوهرش چسبانده بود بالاي تختخواب و زن هر شب مي ديد كه قبل از خواب نگاهش مي كند. فكر كرد اگر خودش عكس مردي را كه توي يك فيلم از او خوشش آمده بود بالاي تخت مي چسباند، شوهرش چه مي گفت؟ نگاهش را ازز عكس گرداند.
از جلوي ميز آرايش بلند شد و رفت طرف پنجره. لاي پرده را كنار زد و نگاهي به بيرون انداخت. آپارتمان روبرويي را ديد زد. همان مرد را ديد كه هر روز از لاي پرده مي ديدش. پشتش به پنجره بود و جلوي زنش ايستاده بود. فكر كرد شايد دعوا مي كنند. مرد داشت تند تند دست هايش را تكان مي داد و زن فكر كرد حتماً دارد سر زنش داد مي كشد. زن همسايه دستهايش را گذاشت روي گوش هايش و از اتاق بيرون رفت. مرد نشست روي مبل و زن، ديگر از لاي پرده نديدش. با خودش فكر كرد حتماً مرد وقتي زنش داشت با پسر همسايه طبقه پايين صحبت مي كرد ديده و مچش را گرفته، پسري كه چشمهاي هيزش هميشه به پنجره ها بود تا زن يا دختري را ببيند. حتماً مرد آنها را باهم ديده ، بعد هم دعوا راه انداخته و زنش را كتك زده. دلش براي زن نسوخت. شوهرش بود اگر، حتماً سرش را مي بريد
لبهايش را با زبان تر كرد و طعم شكلاتي رژ را توي دهان حس كرد. دوباره از لاي پرده به آپارتمان روبرويي خيره شد.
زن همسايه از جلوي پنجره گذشت. موهايش آشفته بود. زن فكر كرد حتماً گريه كرده، دلش براي زن سوخت. ولي بعد فكر كرد حقش است مرد بكشدش.
زن همسايه رفت طرف مرد و او فقط طرح مبهمي از آنها را لاي پرده ديد. مرد بلند شد و زن را در آغوش كشيد و زن شانه‌ هايش تكان خورد. شايد داشت گريه مي كرد. مرد هم مثل اين كه بوسيدش. پيشاني اش را. بعد صورتش را و بعد لبها را. موهاي زن را با دست شانه كرد و دوباره بوسيدش
گوشه پرده را رها كرد و برگشت طرف ميز آرايش. روي عسلي نشست و خواست اداي گريه كردن زن را درآورد. توي آينه به خودش خيره شد. وقتي به هق هق افتاد ديگر نمي خواست اداي زن را درآورد. ولي هنوز داشت گريه مي كرد.لنز را از چشمانش درآورد و گذاشتشان توي كشو. اشكهايش آرايشش را به هم زده بود. با دستمال كاغذي لايه پودر را از صورتش پاك كرد. لبهايش را هم. دستمال كاغذي قرمز را انداخت توي سطل زباله. رفت طرف دستشويي و صورتش را گرفت زير شير آب. مرو موهاي زنش را با دست صاف كرده بود. دست كشيد روي موهايش. گيره سرش را باز كرد و موهايش را پيچيد دور انگشتش
مرد حتماً زنش را بخشيده بود. شايد مرد داشت به خودش دروغ مي گفت، چون زنش را دوست داشت. شايد زن قسم خورد بود كه چيزهايي كه شنيده بود دروغ بوده و او نبايد به زنش شك كند. مرد هم بغلش كرده بود و بوسيده بودش
صورتش را با حوله پاك كرد و دوباره رفت توي اتاق خواب. وسايل آرايشش روي ميز بود. رژ صورتي را برداشت و توي دست چرخاندش. نوك رژ چرخيد و آمد بالا. روي لب ماليد و غليظش كرد
از لاي پرده نگاه كرد. چراغ همسايه روشن نبود. هوا تاريك شده بود و او داخل خانه شان را نمي ديد. خم شد و محوطه را نگاه كرد. زن و مرد از راه پله سرازير شدند و از رديف درختهاي كنار آپارتمانها تن كشيدند طرف رد خروجي
زن فكر كرد حتماً دارند براي شام مي روند رستوران، آشتي شان را جشن بگيرند. نشست روي تخت و به عكس بالاي سرش نگاه كرد. زن نيمه لخت توي عكس، باز داشت همان لبخند را با چشمهاي خمار تحويلش ميداد. سعي كرد مثل زن توي عكس لبخند بزند. نتوانست. هيچ وقت نتوانسته بود با چشمهاي خمار شده ادايش را دراورد. ساعت را نگاه كرد. هنوز چند ساعتي تا امدن شورهش وقت باقي بود. بلند شد و رفت به آشپزخانه . سيب زميني ها را زير آب شست و پوستشان را كند. چاقو افتاد به انگشتش و سيب زميني زرد قرمز شد.قرمز كمرنگ رنگ رژ لبهايش. از خير شام گذشت. دستش را با چسب زخم بست و منتظر ماند تا وقتي شوهرش آمد، پيشنهاد كند براي شام بروند رستوران